
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا...
.
.
.
به هيچ نتيجهاي نرسيد. پس به ناچار ماشۀ هفتتير را فشرد...اما هفتتيرش خالي بود.

خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا...
.
.
.
به هيچ نتيجهاي نرسيد. پس به ناچار ماشۀ هفتتير را فشرد...اما هفتتيرش خالي بود.

گاهنوشتهاي يك صداي بيصدا. صدايي كه در ميان هياهوها گم است و در تنهاييهايش فرياد. فريادي كه نه از سر كين است و نه از سر درد، رنج و يا حتي لذت. ابزاري است تنها براي نجواي غوغاي درون با هرگوشي كه اين صدا را بشنود