Saturday

پنجاه و هشتمين صداي بي‌صدا



همۀ نقشه‌هايت را بينداز دور. آنها را از كتاب‌هايت پاره كن. از دلت پاره كن. وگرنه دلت را مي‌شكنند. شك نداشته باش. همۀ كره‌هاي جغرافي را از پشت‌بام پرت كن پايين تا چيزي غير از تكه‌هاي پلاستيكي از آنها باقي نماند. همۀ اطلس‌ها را بسوزان. به هر حال هم از آنها سر در نمي‌آوري. ناراحت‌كننده‌اند، مثل افسانه‌هاي قبيله‌اي ديگر. آن خط‌ها ديگر معنايي ندارند و كوهي نمي‌سازند. به سرزميني آمده‌اي كه هيچ‌كس به پشت‌ سرش نگاه نمي‌كند. يادت باشد، به پشت سر نگاه نكن. از پنجره به بيرون نگاه نكن. مبادا سرت را برگرداني! ممكن است سرت گيج برود. ممكن است بيفتي زمين. همۀ نقشه‌هايت را بينداز دور. آنها را بسوزان.



[ نقشه‌هايت را بسوزان ـ رابين جوي‌لف ]


پ.‌ن: خواهشمند است دوستاني كه در مملكت گل و بلبل نيستند تفسير كنند

Wednesday

پنجاه و هفتمين صداي بي‌صدا



به جان خودم پيام زير، بي كم و كاست، امروز صبح در سيستم دبيرخانه الكترونيكي محل كارم منتشر شد...المنة لله كه تنها و بزرگترين مشكل همكاران محترم حل شد


پيرو درخواست‌هاي اغلب همكاران در اضافه شدن ديزي به غذاي رستوران و بررسي پيمانكار محترم رستوران جناب آقاي *** و اعلام آمداگي نامبرده، از اين پس به ‌صورت آزمايشي ديزي به ليست غذاها افزوده خواهد شد. نظر به مشكلات عديده سرويس اين نوع غذا خواهشمند است با پيشنهادات خود ما را در سرويس هر چه بهتر ياري فرماييد.


با تشكر

Friday

برنامۀ امشب و هر شب ِ ...



«لذت آميخته به شگفتي ِ غلطيده در نوستالژي»، بايد چيزي شبيه به اتفاقاتي كه در پس ذهن «آنتون اگو»، در فاصله‌اي كه نخستين لقمۀ راتاتويي را به دهان مي‌گذارد تا جايي كه قلم منتقدانه‌اش بر زمين مي‌افتد، باشد.
***
رمي: مي‌دونم كه بايد از آدم‌ها متنفر باشم، اما يه چيزي در مورد اونا وجود داره كه باعث ‌‌‌مي‌شه اين ‌طوري نباشم. موضوع فقط بيشتر عمر كردن اونا نيست...اونا كشف مي‌كنند، چيز درست مي‌كنند، منظورم اينه كه...ببين با غذاها چي‌ كارا كه نمي‌كنن!

Sunday

پنجاه و ششمين صداي بي‌صدا

يعني مي‌شود كسي عاشق يك «واژه» باشد؟ بعد، به جا و نا به جا، با معني و بي‌معني آن را به كار برد؟
كسي را مي‌شناسم كه شيفتۀ واژۀ «ژرف» است....آنقدر اين واژه را به كار برده كه به «آقاي ژرف» مشهور شده...استدلالش هم اين است كه هنگام تلفظ اين واژه، حسي غريب به وي دست مي‌دهد...حالا بگذريم از اينكه وقت نگارش و سخن گفتن، چقدر اشتباه نگارشي و ويرايشي و محتوايي دارد...يك‌بار پرسيدم:


ـ حالا اگر به جاي «ژرف» بگوييم «خيار» حسي به شما دست مي‌دهد؟


بديهي بود كه پاسخي نداشت جز برخوردن و پشت چشم نازك كردن...تصوري كه از هر واژه داريم، وابسته است به ادراك تصويري ما از آن...براي نمونه، با شنيدن يا ديدن واژۀ «خيار» بعيد است تصويري جز خيار در ذهن كسي متبادر گردد...حالا حكايت برخي وبلاگ‌نويسان، حكايت همين «آقاي ژرف» شده...آنقدر خود را درگير يك واژه مي‌كنند و با آن پيچ و تاب مي‌خورند كه معناي جمله را فراموش مي‌كنند...يعني يك واژه، اين همه مهم است؟ من نه زبان‌شناسم و نه مدعاي شناخت زبان را دارم. اما هميشه تلاشم بر اين بوده كه پاك بنويسم و درست...حتي گاه كار به وسواس هم مي‌كشد. بد نيست برخي‌ها كه زحمت مي‌كشند و ترواشات ذهني را مكتوب مي‌كنند، دوباره يا حتي چندباره آنها را بخوانند...باور كنيد گاهي در بازخوانش متون، خطاهايي را خواهيد يافت كه برق از سرتان خواهد پراند...اين توصيۀ كسي است كه هر روز با بازخواني متون (البته متون ديگران) سر و كار دارد.

Monday

پنجاه و پنجمين صداي بي‌صدا




بينندگان و شنوندگان عزيز،
در همين لحظه بمب لعنتي منفجر شد و با نور سفيد و درخشان خود، پايان روياهاي شبانه را اعلام كرد.
مردگان گرامي...خواهشمند است با صبر و حوصله، به مقبره‌هاي باشكوه خود بازگرديد.
باز هم شما را خواهيم ديد.

Wednesday

پنجاه و چهارمين صداي بي‌صدا

اتاقك كوچكي، كنج اتاق كارم است كه پنجره‌هاي قديمي و كثيفش رو به چهار راه فلسطين باز مي‌شود.
ايستاده‌ام داخلش و با لذت سيگار دود مي‌كنم و خيابان را تماشا مي‌كنم. سيگار كشيدن در محل كار ممنوع است، اما من مي‌كشم. همان‌طور كه سيگار كشيدن براي سلامتي «ممنوع» است، اما مي‌كشم. خيلي كارهاي «ممنوع» ديگر هم هست كه مي‌كنم. براي مثال همين الان، از اين بالا دارم آدم‌هايي را ديد مي‌زنم كه شايد دوست نداشته باشند كسي (آن هم از بالا) ديدشان بزند، اما من مي‌زنم.

دختر و پسر جواني دعوا مي‌كنند و ناسزاهايشان لا به لاي دود سيگار من و دود اگزوز كاميون‌ها گم مي‌شود. خودشان هم مي‌دانند كه تا آخر عصر دلشان براي هم تنگ مي‌شود، اما باز هم دعوا مي‌كنند. موتوري با سرعت از چراغ قرمز رد مي‌شود. خودش هم مي داند كه «خلاف» است، اما مي‌كند. پليسي، كه انگار ارث پدر محترمش را از مردم طلبكار است داخل ماشينش لميده و با لحني كه آدم را ياد بزن بهادرهاي فيلمفارسي مي‌اندازد، فرياد مي‌كشد:

ـ اوهوي...يابو!...مگه نمبيني چراغ قرمزه...بازم رد مي‌شي؟


خودش هم خوب مي‌داند هر چقدر هم فرياد بزند و ناسزا بدهد فايده ندارد، اما مي‌زند و مي‌دهد. سيگارم تمام شد. لب هرۀ پنجره خاموشش مي‌كنم و ته سيگار را همان‌جا، در كنار انبوهي از ته‌سيگارهاي پيشين مي‌گذارم. كار درستي نيست، اما من مي‌كنم. بايد برگردم و كار كنم. اما نمي‌كنم. به جايش مي‌نشينم و اين پست را مي‌نويسم.


پ.ن بي‌ربط: آلبوم جديد محسن نامجو را از دست ندهيد. حتما گوش دهيد

Saturday

پنجاه و سومين صداي‌ بي‌صدا

خواب مي‌ديد، يا بهتر بگويم كابوس مي‌ديد.


در راهرويي بلند و بي‌انتها و تنگ مي‌دويد. هر چه جلوتر مي‌رفت راهرو تنگ‌تر مي‌شد. از ديواره‌هاي دو طرف راهرو، هزاران جفت دست سبز رنگ بيرون زده بود كه در تلاش بودند او را بگيرند و نگه دارند. چند باري نوك انگشتان دست‌ها به بدنش ـ كه تازه فهميده بود برهنه و يخ‌زده است ـ خوردند كه هر بار چندشي وصف‌ناپذير سراپاي وجودش را لرزاند. راهرو لحظه به لحظه تنگ‌تر و تنگ‌تر مي‌شد تا اينكه سرانجام دست‌هاي سبز رنگ او را كامل نگه داشتند و به آغوش خود، در داخل ديوار فرا كشيدند...


صداي زنگ ساعت، كابوسش را بر هم زد. صبح نشده بود؛ اين ساعت لعنتي هم مثل بسياري از چيزهاي لعنتي اين دنيا لعنتي كارش را درست انجام نمي‌داد.
زنگ ساعت را قطع كرد. لحظه‌اي بر لبۀ تخت نشست. دوباره خوابيد تا ادامۀ كابوسش را ببيند.