Tuesday

هفتاد و يكمين صداي بي‌صدا


خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا هست...خدا نيست
خدا...
.
.
.
به هيچ نتيجه‌اي نرسيد. پس به ناچار ماشۀ هفت‌تير را فشرد...اما هفت‌تيرش خالي بود.

Friday

برنامۀ امشب و هر شب ِ...



گاهي دلم مي‌خواهد يك «Chaiwalah» باشم، يا يك «Slumdog»...شايد هماي سعادت بر سرم نشيند وميليونر شوم.
واقعا كسي هم يافت مي‌شود كه چنين آرزوي نداشته باشد؟... از هيچ بودن به همه چيز رسيدن را مي‌گويم. آن هم با استفاده از تجربياتي كه شايد بسياري از ما نگاهشان كنيم بي آنكه برايمان اهميتي داشته باشد.
من اين فيلم را دوست دارم؛‌ جداي از اينكه «فيلم هندي» است يا اينكه آن‌چنان ارزشمند نيست، دوستش دارم. مگر چه اشكالي دارد در عين اينكه فرهيخته و نخبه و روشنفكر و چه و چه باشيم از خوشي‌هاي زندگي لذت ببريم و مثلا در ايستگاه قطار برقصيم؟


***

بازرس: خب جمال، دختر پنج‌سالۀ منم جواب رو مي‌دونه، اما تو نمي‌دوني. از يه ميليونر نابغه بعيده. چي شد؟ همدستت رفت بيرون بشاشه، نه؟ يا شايدم صداش به گوشت نرسيد؟


[سكوت. سركار سيرينيواس لگدي به صندلي جمال مي‌زند]


سركار سيرينيواس: بازرس ازت سئوال پرسيد.


جمال: يه پرس بلپوري تو دكۀ جيوان، دم ساحل چوْوپاتي چنده؟


بازرس: چي؟


جمال: يه پرس بلپوري، چنده؟


سركار سيرينيواس (درمانده چيزي مي‌پراند): ده روپيه.


جمال: اشتباهه، پرسي پونزده‌ تا. كي پنجشنبۀ پيش دوچرخۀ سركار وارما رو دم ايستگاه قطار دزديد؟


بازرس (توجهش جلب شده): تو مي‌دوني كي بوده؟


جمال: همۀ محله مي‌دونن، حتي پنج‌ساله‌ها.


Thursday

آه، فوتبال...اين فوتبال لعنتي - 3




تاريخ فوتبال، سفري غم‌انگيز از زيبايي به وظيفه است. هنگامي كه ورزش به صورت صنعت درآمد، زيبايي كه از شادي بازي مي‌شكفد از ريشه‌هاي خود بريده شد...بازي به صورت نمايش درآمده است با چند قهرمان اصلي نمايش و تعداد زيادي تماشاگر: فوتبال براي تماشا...فوتبالي كه شادي را نفي مي‌كند، تخيل را مي‌كشد و بر جسارت و شجاعت مهار مي‌زند.
خوشبختانه هنوز مي‌توانيد در زمين بازي، ولو فقط يك بار در فواصل طولاني، فلان تخم‌جن جسور را ببينيد كه نمايش‌نامه را كنار مي‌زند و مرتكب اشتباه فاحش دريبل كردن كل طرف مقابل، داور و جمعيت جايگاه تماشاگران مي‌شود، و اين همه براي لذت شهواني در آغوش كشيدن ماجراي ممنوع آزادي است.



ـ گالئانو، ادواردو (1380). فوتبال در آفتاب و سايه. ترجمۀ اكبر معصوم‌بيگي. تهران: نشر ديگر. ص 20

Wednesday

هفتادمين صداي بي‌صدا



تقديم به آقاي ملكوت اعلي
بي هيچ چشم‌داشت صله‌اي؛


آقا جان
آقا
آقـــــــا
آ...قا
آ...قاه
قاه
قاه قاه
قاه قاه قاه

Tuesday

شصت و نهمين صداي بي‌صدا



آقاي ملكوت اعلي!
جان ِمن، اين تن بميره...سي‌ سال پيش در مخيله‌ات مي‌گنجيد كه روزي توهين به نامت از مصاديق جرايم رايانه‌اي محسوب شود؟

Monday

شصت و هشتمين صداي بي‌صدا




آقاي ملكوت اعلي!
با توام

آيا مي‌داني جان‌ ميليون‌ها انسان به سر رسيده تا صبحي، شبي، نيم‌شبي به ناگه برخيزند و ببينند و بشنوند كه؛

"روح آقاي ملكوت اعلي، به خود ملكوت اعلي پيوست
"

شصت و هفتمين صداي بي‌صدا




از وقتي بچه بودم از تاريكي مي‌ترسيدم. از خود تاريكي نمي‌ترسيدم ها، از اينكه از ژرفناي آن ظلمت غليظ يك «هيولا»، «لولو» يا چه مي‌دانم يك موجود دهشتناك بيرون بيايد و با چشمان وحشتناكش، يا با تك چشم غريبش و يا بدتر از آن، بدون چشم زل بزند به من. فكر مي‌كردم لابد هر شخصي يك لولوي مخصوص به خودش را دارد كه يك روز سر و كله‌اش پيدا مي‌شود و ترتيبش را مي‌دهد. براي همين هميشه از اينكه در تاريكي بخوابم واهمه داشتم و كار به جايي رسيد كه اين عادت با من تا حال (كه ربع قرن سن دارم) مانده است.
.
مدتي است به اين باور رسيدم كه هيولاها و لولوها در درون ظلمت جاي ندارند...بايد جايي ميان لايه‌هاي آينه‌ها پنهان شده باشند...براي همين هم از آينه‌ها مي‌ترسم...هر بار كه به آينه‌اي نگاه مي‌كنم منتظرشان هستم...اما نمي‌آيند...فقط تصوير مردي را مي‌بينم با اندكي ته‌ريش، خپل، با عينك مستطيلي دسته كائوچويي، با سري كم‌مو كه مستقيم به من زل زده و هيچ احساسي در صورتش نيست.
.
برايش شكلك در مي‌آورم، سرش فرياد مي‌كشم، ناسزايش مي‌دهم ولي او فقط مستقيم به من زل زده...و به هر چه كه باور داريد قسم مي‌خورم اين ترسناك‌ترين نگاهي است كه تا حال ديده‌ام.
.
كم كم به اين نتيجه رسيدم كه لولوي خودم را پيدا كردم...ديگر ترسناك نيست، حتي گاهي درمانده به نظر مي‌رسد...يك روز از اعماق لايه‌هاي آينه‌ها نجاتش خواهم داد و شايد بعد از آن، با هم در راهروي روياها راه بيافتيم و بچه‌هاي كوچك را بترسانيم و با صداي بلند بخنديم